زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 4 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

کار خوب همسری

دیشب همسری برام یه شاخه دیگه گل مریم اورد من بوی خوب گل مریم و تو خونه خیلی دوست دارم اگر خدا بخواد و کمکمون کنه داره سختیه زندگی کم میشه فقط یه خورده کمک لازم داریم تا عقب افتادگیمو جبران کنیم من یکم بهتر شدم ولی باز امشب باید قرص بخورم خدا کنه بتونم فردا به کارام برسم  البته  برا نهار فردا برنجشو اماده کردم فقط خورش مونده که یه کاریش میکنم امشب یه هویی دلم گرفت انگار درو دیوار میخواست منو بخورهههههههه قلبم داشت  کنده میشد اخه دو هفته میشه از خونه بیرون نرفتم زنگ زدم به امید ولی تفلی سر کار بود نمیتونست بیاد دیگه اومدم اینجا و خاطره های امیر دوجو رو نوشتم ولی   همین الان همسری زنگید گفت دو ساعت دیگ...
2 مرداد 1392

جمله زیبا

تاریک ترین ساعت شب  درست ساعات قبل از طلوع خورشید است پس همیشه امید به روشنایی داشته باش ...
2 مرداد 1392

معجزه دوران سخت ما امیر دوجو

من یه دوره خیلی سختو گذروندم البته من نه ما  امید اوایل نامزدیمون  دو تا قناری داشت میگفتن این قناریه حتی کور شده بوده اما امید با پرستاری خوبش کرده یه روز گفتم صدای اینا منو ازیت میکنه گفت دوست داری برات مینا بخرم به شوخی خنده گفتم اره فردا قناریاشو برداشت و رفتیم پرنده فروشی دو تا قناریو داد و دو تا جوجه مینا خرید ***امیر و طلا*** هر دو شون اونقدر کوچولو بودن که نمیتونستن غذا بخورن منو امید اولش نوبتی غذا بهشون میدادیم من به امیر اون به طلا طلا خیلی زود مرض شد بردمش دکتر اما به شب نکشید و توی دستام مرد امید بیشتر از من ناراحت شد البته من ریختم تو دلم هر دو ما از اون روز همه حواسمون رو گذاشتیم رو امیر نوبتی...
2 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد